تبليغاتX
فرصتی برای پرواز

خداحافظ ای ماه رحمت

خدایا یعنی تو منو قابل بخشش دونستی؟

خدایا بارها وبارها تصمیم گرفتم مواظب رفتارم باشم ولی جای ما آدما

 نیستی بدونی چقد سخته پس خودت مواظبمون باش

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:44  توسط داداش و آبجی  | 

خدایا خودت میدونی چه ارزویی دارم

کمکم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 3:15  توسط داداش و آبجی  | 
سلام

خدا قوت همگی

یه سوال می دونین اولین عذابی که بر حضرت آدم نازل شد بعد خوردن میوه ممنوعه چی بود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 13:39  توسط داداش  | 
سلام

تبریک میگم سال جدید رو به همه که منتظر آقا هستن

البته تبریک نداره سال بدون آقا تو این جهنم دنیا همه جا کشت و کشتار همه جا بدی و آدمهای مثل من که لقلقه زبونشون آقا بیاست ولی ته دلشون از این که آقا نمیاد ناراحت نیستن چون راضی شدن به این جور زندگی کردن

دعا کنیم برسه ذخیره خدا در زمین

باور کنین مخم داره سوت می کشه ظهور شیطان و دجال رسیده باید منتظر ظهور آقا بود حالا کی با خداست ما فقط می تونیم دعا کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 11:24  توسط داداش  | 
ای مسافرتو که میدانستی  عمر سفر کوتاه است پس چرا بی تابی؟

تو که میدانستی  همرهان  چند صباحی همراهند پس چرا دلگیری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 20:11  توسط داداش و آبجی  | 

نگاه مهربانت را از من دریغ مکن ای نور دیده

من بدون تو هیچم

 می خواهم که دلتنگی هایم فقط برای تو باشد

من در این ره کسی را یار ندیدم

یار وفادار ندیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 2:38  توسط داداش و آبجی  | 
بدون شک انسان مجموعه ای از حب و بغض هاست و کسی نیست که بتواند ادعا کند در این مجموعه نیست،حب و بغضها متفاوتند انسانهای بزرگ دوستی و تنفرشان با آدمهای کوچک فرق دارد همانطور که دنیا آدمهای بزرگ با دنیای آدمهایی مثل من

کاش ما آدمها دل بزرگی داشتیم، کاش بتوانم تنگ نظر نباشم ،و کاش بتوانم دیگران را دوست داشته باشم  و کاش .....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 10:39  توسط داداش  | 

تو را سپاس که به من آموختی به جای تنفر و انتقام هدایت بخواهم 

تو را سپاس که به من آموختی از دیگران به دیگران پناه نبرم بلکه تو را تنها پناه بدانم

تو را سپاس که به من آموختی که  به  بی ادعایی و بی ریایی و پاکی خود ایمان بیاورم

تو را سپاس که به من آموختی که قبل از عشق به دیگران عاشق خود باشم

تو را سپاس که به من آموختی کسی را که سزاوار دوستی نیست دوست نداشته باشم

تو را سپاس که به من شناساندی تا بت نسازم

وباز هزاران سپاس به داده و نداده ات و آنچه از من باز گرفتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 13:19  توسط داداش و آبجی  | 

داشتم فکر می‌کردم چیزی که باعث شد آدم از بهشت اخراج شه چی بود به این نتیجه رسیدم که یکی از مهم‌ترین عوامل این  سرپیچی وسوسه بود حالا وسوسه چیه تو لغت به معنی بد اندیشیدن و نیز القاء نمودن چيزي را به قلب كسي به منظور ضرر رساندن

  تو سوره ناس از یکی از چیزایی که به خدا پناه می‌بریم من شر الوسواس الخناس از شر وسوسه خناسهاست  وسواس چیه واژه )) وسواس (( به گفته راغب  در مفردات  در اصل صداى آهسته‌ای است كه از به هم خوردن زينت آلات برمى خيزد! سپس به هر صداى آهسته گفته شده ، و بعد از آن به خطوات و افكار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پيدا می‌شود، و شبيه صداى آهسته‌ای است كه در گوش فرو می‌خوانند اطلاق می‌شود. حالا منظورم چیه می خوام به اینجا برسم که شیطان بیشتر از وسوسه نمودن توان ندارد. یعنی اینکه هر کار می‌کنیم ماییم نه شیطان,شیطان فقط در گوشمون وزوز می کنه اونی که قبول می کنه انجام بده کار رو ماییم

حالا از یک طرف گناه می‌کنیم بعد استغفرالله می گیم بعد می ندازیم گردن شیطان بعد تو  دلمون از این کار ناراضی نیستیم دوست داریم مقاومت نکنیم در برابر شیطان بعد دعا می‌کنیم خدایا امان از دست شیطان دستش و ببند چرا که من نمی خوام خودمو نگه دارم مثال من و امثال من مثل اون بنده خداست که مریض شده بود رفت پیش طبیب بهش یه داروی تلخ داد اون رفت پیش ملای محل که برام یه دعا بنویس اونم برگشت گفت به شرط اینکه دعا رو با دارو استفاده کنی ما نمی خوایم دارو رو استفاده کنیم  تا مشکل پیش میاد به جای اینکه بریم دنبال درمانش یا که نه پیشگیری میریم دخیل می‌بندیم به اماما انواع و اقسام دعا رو می خونیم

خب معلومه که نمیشه  بقول قدیمیا با توکل زانوی اشتر ببند اول خودمو باید نیگه دارم حالا هرچی که می تونم ولو 10% بعد برم سراغ دعا

هر چند سخته ما از روی کنجکاوی خیلی کارا رو می‌کنیم و بیشتر مواقع از اعتماد زیادی که بخودمون داریم میریم سراغ بعضی کارها که در اومدن ازش کار سختیه شما می تونی سیگار نکشی یا طرف مواد نری که این خیلی راحته ولی اگه رفتی ولو برا تفنن دیگه دراومدن ازش به این راحتی‌ها نیست  گناه هم همینه اگه دوستت بهت سیگار تعارف کرد نه گفتن خیلی راحت تره اگه شیطون وسوسه کرد نه گفتن راحته  ولی اگه الف رو گفتی باید تا یا بری  ترک اعتیاد سخته

البته تو این مسیر خیلی چیزا تأثیر داره محیط زندگی و کار , اگه آدم با آدم‌های ناجور رفت و آمد کنه تو زندگیش تأثیر مستقیم داره هیچ کس نمی تونه بگه من از محیط و آدم‌های اطرافم تأثیر نمی‌گیرم

مهم‌تر از همه لقمه است که خیلی تأثیر داره لقمه حروم تو تموم مراحل زندگی تأثیر میذاره لااقل اینو تجربه کردم تو چند تا سفری که به بلاد فرنگ داشتم یعنی 7-8 باری که از اونجا برگشتم با اینکه خیلی رو غذا مواظب بودم تا خدایی نکرده حروم نخورم بعد از برگشتن تا چند مدت روال عادی زندگیم بهم ریخت حالا یا نمازم می‌خورد آخر وقت یا فکرم بهم می‌ریخت یا.....

ولی در کل واسه اینکه آدم درستی بشیم باید اینو رعایت کنیم

 

خواهي که شود دل تو چون آئينه

ده چيز برون کن از درون سينه

حرص و دغل و بخل و حرام و غيبت

بغض و حسد و کبر و ريا و کينه

 دعامون کنین که منو آبجی محتاج دعای شدیدیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 23:7  توسط داداش  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت          هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزیست حالم دیدنیست              حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم                 گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                 یک غزل آمد که حالم را گرفت

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 17:56  توسط داداش و آبجی  | 

شنیده ام که اگر باز گردیم نه تنها اغوش می گشایی

 و مارا در آغوش پر مهرت می فشاری بلکه رد پای به جا مانده

 از لجنزا ر آ لودگیها رابا طراوت دستان پر مهرت 

به گلستانی بی بدیل تبدیل می کنی . 

پس ای منیت من بازآی بازآی هر آنچه هستی بازآی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 16:57  توسط داداش و آبجی  | 

اگر من سوالم ....جوابش تو هستی

ودر آسمانها .......شهابم تو هستی

بدون تو از من ....نه نامی نه یادی

نه بر لب سرودی..... نه تصنیف شادی

جهان بی تو هرگز ....قراری ندارد

زمین بی تو اصلا.....بهاری ندارد

جهان بی تو یعنی ....شبی بی ستاره

دل بی تو یعنی.....دلی پاره پاره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 8:8  توسط داداش و آبجی  | 
چقدر سخت است باز کردن بندها و پریدن

چقدر سخت است در این مرداب قدم از قدم برداشتن

چقدر سخت است خود را نگه داشتن و فرو نرفتن در شنزارهای کویر

خدایا درمانده ام شنیده ام اگر یک قدم بردارم ده ها قدم بسویم می آیی خدایا توان همان یک قدم را هم ندارم

در این وادی نه خضر یافتم نه هادی خود کرم نما برسان آن ذخیره ات را

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:27  توسط داداش  | 

ومن تنهای تنهایم ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و

من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم می شود برگی جدا

از من ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

به کی بگم ؟چی بگم؟از کجا بگم؟این بغض که تو گلوم مونده آخر یه روز خفم میکنه!

کسی باور ش نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 23:49  توسط داداش و آبجی  | 

دلم بر زخم خود جز مهر تو مرهم نمی خواهد

نگاهم جز نگاهت را مونس و همدم نمی خواهد

بیا ای مونس شبهای من در این دیار بی کسی

بیا جانم که جان هم جز تو را جانان نمی خواهد

شب از نیمه گذشت و درد بی درمان دل را

بغیر از دیدن رویت همی مرهم نمی خواهد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 0:15  توسط داداش و آبجی  | 

به نام نامی تو که شنیده ام آنچنان به اسم اعظمت نزدیک است

که سفیدی چشم به سیاهی آن.

یادم میاید با تکرار این کلمات جادویی آنچنان ارامش سراسر وجودم را گرفت

که گویی پر پروازم .آرزوی آرامشی جاودانه دارم پس مدام تکرار میکنم

بسم الله الرحمن الرحیم

شاید دریابی مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 17:52  توسط داداش و آبجی  | 

سلام

شاهپر های پروازمان ریخته اند دامهای صیادان آنچنان چنگک وار پاهایمان را به زمین میخکوب

کرده اند که رویای پرواز برایمان وهمی بیش نیست .خوب من از تو میخواهم رهایمان کنی

کمک کنی که بتوانیم با  بند بند وجودمان فریاد بزنیم

ایاک نعبد وایاک نستعین

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 2:37  توسط داداش و آبجی  | 

اول نکته برای پرواز

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

 شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 18:12  توسط داداش  | 

 تا وقتی که تو ساحل آرامش نشستم و همه چیز اونجوری پیش میره که دلم میخواد وهمه چی ارومه خدای


 خوبی دارمو منم چقد خوشبختمو همش خدا رو شکر میکنم وبنده ی شاکری ام ولی خدا نکنه طوفان بیاد


 وخاطرم نا آروم بشه


اون وقته که گل ولای ته نشین  شده ی ظرف وجودم  من واقعیمو به نمایش میزاره خودخواهی به حد اعلا


 میرسه و نمیدونم چرا فکر میکنم هر چی خدا یه مدت بهم داده  دیگه حق نداره ازم  بگیره  و من مالک اول و


آخر اونم اون وقته که داد میزنم خدا مگه من چه گناهی به در گاهت کردم چرا ازم میخوای بگیریش در صورتیکه


 اگه درست فکر کنم  حتما یه پیام تو این دادن و گرفتن هست  یعنی ایندفعه  پیامش چی میتونه


 باشه؟




  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 17:33  توسط داداش و آبجی  | 
سخت تر ازهمه چیزبرداشتن اولین قدمه
باید یادبگیریم راحت وابسته نشیم

اگرم شدیم یاد بگیریم چجوری دل بکنیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:27  توسط داداش و آبجی  |